زندگی در هلیله و بندرگاه قدیم

(بخش نخست)
محمد علي بختياري
همانگونه كه خوانندگان گرامي مطلع هستند، در منتهي اليه ضلع جنوبي شبه جزيره بوشهر ، دو روستا به نام هاي هليله و بندرگاه وجود دارد.گفتني است نام قديمي و باستاني هليله «بيشهر» ( بر وزن ريشهر ) است. به گواهي پیران اين روستا ، تا 80 – 90 سال پيش سالخوردگان آن زمان ، روستاي خود را « بيشهر » مي ناميده اند.
هليله كه در برخی قبالجات و مكتوبات قديمي ( چند ده سال پيش ) بصورت « حليله » هم نوشته مي شده که احتمالا اشتباه بوده و واژه ای عربی می باشد .
بي هيچ ترديد، روستاي هليله پيشينه اي چند هزار ساله دارد. از زمين هاي پيرامون روستا نشانه هاي روشني از دوران « عيلاميان » بدست آمده است. در چند هزار سال گذشته، عيلاميان تنها قومي بوده اند كه مردگان خود را درون « خمره » به خاك مي سپرده اند . چنين خمره هايي در هليله يافت شده است . ( عيلاميان از چهار الي پنج هزار سال پيش تا 2650 سال پيش كه پايتخت آنها – شوش – بدست آشوريان ويران شد، داراي تمدن و موجوديت سياسي بوده اند . )
البته روستاي بندرگاه سابقه چنداني ندارد و تاريخ پايه گذاري آن بيش از 150 سال نيست .
حاج كاظم خليفه كه از سالخوردگان هليله مي باشد ماجراها و حوادثي را از گذشته تقريبا دور آن منطقه براي نگارنده تعريف كرد كه به عنوان بخشي از تاريخ محلي شنیدنی است .
ماجراها بیشتر مربوط به سال هاي بين 1310 تا 1320 مي باشد.
“در آن زمان هليله روستايي كاملاً كشاورزي بود و هيچگونه قايق يا لنجي در آن وجود نداشت و شناورها، چه قايق و چه لنج تنها در روستاي بندرگاه پهلو مي گرفت (١) . تعداد كمي از اين قايق ها متعلق به اهالي هليله بوده است و صاحبان آنها به بندرگاه رفت و آمد مي كرده اند . ( امروزه نيز هيچ لنجي در روستاي هليله پهلو نمي گيرد و لنج داران هليله اي از اسكله بندرگاه استفاده مي كنند .) جالب اينكه در آن زمان بندرگاه با اينكه روستايي صيادي بود، «اسكله» نداشت و هر چند مردم مقداري سنگ را در كناره دريا ريخته بودند ولي معمولا شناورها تا جايي كه مي توانستند ( به نسبت جذر و مد ) به ساحل نزديك مي شدند تا تقريبا به زمين بنشينند و پس از آن ممكن بود بار خود را با قايق هاي كوچك ( ماشووه ) تخليه كنند . در آن زمان اين شناورها همگي « بادباني » یا پارویی بوده اند و پارچه بادبان آنها نيز از محصول پنبه زارهاي بزرگ هليله ، ساخته مي شده است . تا دهه چهل خورشیدی، هليله داراي كشتزارهاي وسيع پنبه بود و پنبه مورد نياز براي ساخت بادبان و كلفات ( نخ هاي فتيله مانندي كه براي آب بندي بين تخته هاي بدنه شناورها قرار مي دادند ) و نيز پنبه مورد نياز براي رخت خواب ساكنان شبه جزيره بوشهر را فراهم مي كرده است (٢) . در آن زمان يكي از راههاي درآمد مردم هليله كرايه دادن خر به ماهيگيران براي رساندن ماهي هايشان به بازار بوده است (٣) . صاحبان خرهاي كرايه اي ، تقريباً هر روز دراز گوش هاي خود را به بندرگاه مي برده اند . كرايه هر رأس خر ، روزانه يك « قران » بوده است .
حكايت اول:
روزي از روزها « سيد قاسم » نامي از مردمان هليله مانند هر روز خر خود را به بندرگاه مي برد و در انتظار به كرايه رفتن خر خود مي ماند . بدبختانه آن روز به دليلي كه ما نمي دانيم ( شايد زياد بودن تعداد دراز گوشان ) خر سيد قاسم را كسي از لنج داران يا ماهي فروشان به كرايه نمي گيرد . سيد كه دم به دم بر عصبانيتش افزوده مي شده ، تا آخرين نفر صبر مي كند ولي آن روز بخت به او رو نمي كند و افسار خر در دستانش باقي مي ماند . پس از آنكه همه خرهاي به كرايه رفته ، به طرف ساحل حركت مي كنند سيد قاسم از راه اصلي از بندرگاه خارج مي شود و در انتهاي روستا كنار جاده افسار خر خود را به درخت خرمايي مي بندد و منتظر رسيدن قافله خران «ماهي به پشت» مي ماند . مدتي مي گذرد تا قطار خرها نمايان شده ، به نزديك سيد مي رسد . سيد كه به شدت عصباني بوده سر به زير شكم اولين خر مي برد و به چالاكي دست و پاي حيوان را مي گيرد و خر و بار را با هم به زمين مي كوبد ! ماهي ها پخش و پلا مي شوند. سيد خر دوم و شايد سوم را نيز به همين ترتيب واژگون مي كند و خود شروع مي كند به پرت كردن ماهي ها به اين طرف و آنطرف! عده اي هم طبق رسم قديمي ، مشغول غارت كردن و به غنيمت بردن ماهي ها مي شوند ! در اين هنگام ناخدائی جلو مي آيد و با ملايمت دست سيد را مي گيرد و مي گويد : سيد خدا خيرت بدهد چرا همچين مي كني ؟! چرا ناراحتي ، مگر چه شده ؟ سيد با خشم مي گويد: من از صبح تا بحال منتظر ماندم كه كسي از شما خر مرا به كرايه بگيرد در حاليكه هيچكدامتان توجهي به من نكرديد … . ناخدا كه تازه متوجه شده فورا دست به شالش مي كند و يك ريال در مي آورد و به سيد مي دهد و مي گويد : اين يك قران كرايه امروز خرت! و چند تا ماهي هم در جوال چارپايش مي گذارد و مي گويد : اين هم قاتق براي بچه هايت … و بدين ترتيب از سيد قاسم دلجويي مي كند و ماجرا ختم به خير مي شود!
حکایت دوم:
ماجراي ديگري كه در آن زمان وجود داشته اختلاف بين صيادان بندرگاه با بازار بوشهر بوده است . ساكنان اوليه بندرگاه كه بيش از صد سال پيش اين روستا را بنا نهاده بودند بيشتر از مردمان دلوار و رستمي و عامری و آن حوالي بوده اند . حدود 80 – 90 سال پيش هم تعدادي از مردم هليله به آن روستا نقل مكان مي كنند . بيشتر يزّاف(٤) هاي اين دو گروه برازجاني ها بوده اند . به همين خاطر اكثر ماهي صيد شده براي فروش به برازجان مي رفته است و اين مسأله ناراحتي اداره كنندگان محلي بازار بوشهر را در پي داشته است . در آن دوران رئيس ( يا ناظم ، يا ناظر ؟ ) بازار بوشهر شخصي به نام «مشدي رضا» بوده است . اين شخص كه به گفته راوي فردي تند خو بوده سر همين مسأله همواره با اهالي بندرگاه بگو مگو داشته است ، بطوري كه يكبار همين فرد با كمك نجف نامي از اهالي ظلم آباد ( صلح آباد فعلی ) كه ظاهرا بزن بهادر بوده به همراه 10 – 20 نفر ديگر ، چوب به دست به بندرگاه مي روند و دعوا راه مي اندازند ولي ظاهرا كار به زد و خورد نمي كشد و با دخالت پاسگاه (٥) و پا درمياني ريش سفيدان ، طرفين مجلسي مي گيرند و سرانجام به توافق مي رسند كه بعد از اين هر روز صبح دستكم دو تا سه خربار ماهي به بازار بوشهر فرستاده شود و باقي آن را ناخدايان مجاز هستند به يزاف هاي برازجاني بفروشند. و بدين ترتيب اين ماجرا نيز به خير و خوشي پايان مي پذيرد!—
بر خود لازم می دانم از استاد بزرگوارم جناب بختیاری تشکر نمایم