رضا در تیر ۱, ۱۳۹۳

مسجدالرسول(ص)

سکنچه

   پشت خونه ی زارسِین سکوی کوچکی بود که آدم ها اونجا می نشستند ، با هم گپ می زدند ، صدای ماشین هایی را که از بندر می آمدند می شنیدند و و قتی که ماشین ها راس گٍلدو می رسیدند ، آدم ها با هم شرط می بستند که ماشین میاد ولات یا میره بندرگه …

   برای ما بجه ها سوال بود که زارسین چرا این سکنچه را پشت خانه اش درست کرده !.. ، از این پیرمرد ، از اون پیرزن، از گپ ترها پرسیدیم… تا اینکه یکیشون گفت …هـــا ا ا ا ا ا …ای سکنچه سی خوش حکایتی داره… : 

 

   زارسین پول و پله ای به هم زد و خواست سرپناهی برای بچه هاش بسازه.. سنگی آورد ، شُلی ریخت ، اوسا فعله ای آورد و دست به کار شدند.دیوار تا سینِه ای بالا رفت. غروب شد .همه رفتند…
صبح… مردم دیدند دیوار زارسین دراز دراز تا ته رمبیده …

 

   گفتند سنگ ها گِتگتی بوده …اوسا ناشی بوده …فعله ها درست خرده نریختند..شُلش کم بوده…
دوباره دست به کار شدند … این دفعه سنگ های بهتری کار کردند ، شّل مشت تری ریختند ، خرده ی ریزتر مصرف کردند…روز تموم شد . دوباره کارگرها رفتند…

 

…پناه بر خدا … شب کار خودش را کرده بود و دیوار دوباره سنگ سنگ شده بود…

 

   برای بار سوم دیوار را شروع کردند . اوسا کم کم داشت از کار خودش نا امید می شد . فعله ها داشتند خحالت می کشیدند… زارسین داشت ناامید می شد …یا آغای عواسعلی…یا مَجِت.
اوسا این دفعه به کار خودش خیلی اطمینان داشت . فعله ها از کارشون راضی بودند … دم دم های غروب دست های شلی خود را تو ملاسی شستند و رفتند که خود را برای فردا آماده کنند.

 

   صبح …الله اکبر …پناه بر خدا …چه حکمتی است . دیوار برای بار سوم رو به قبله خوابیده بود . زارسین داشت منصرف میشد..اوسا فعله ها تو دلشون نیت کردند که دیگه نه ما و نه دیوار زارسین و نه نون و عدسی که دی حسن میاره.

 

– زار سین….زارسین…
– بله خالو…بله بفرما…
-میفهمی سی چه دیوارت می رمبه ؟
– نـَـه خالو …سی چه ؟… مگه چِه ن خالو !
– آخوه یه گز اومدی کُوواتر…واگرد تو زمین خوت..
-هَی چه واسِی هَع….مگه کووا زمین کی یِن خالو؟
– زمین خدان…زارسین ..زمین خدا..!

 

زارسین عقب نشینی کرد . دیوار نو را پشت دیوار قدیمی که دو سه رجش مونده بود گذاشت ، خانه بالا رفت و چَندَل بَنو تمام شد … مردم کمک زارسین گل بونی کردند …و دی حسن هم به همه حلوای آردی داد .

   زارسین…دو سه رج از دیوار قدیمی را که تو زمین خدا بود سکنچه کرد و  برای استحکام خانه و نشستن سایه ی پسین هم ولاتی ها نگه داشت.  

رضا در اردیبهشت ۲۶, ۱۳۹۳

زندگی در هلیله و بندرگاه قدیم

IMG_2246

 

 

(بخش نخست)

محمد علي بختياري

   همانگونه كه خوانندگان گرامي مطلع هستند، در منتهي اليه ضلع جنوبي شبه جزيره بوشهر ، دو روستا به نام هاي هليله و بندرگاه وجود دارد.گفتني است نام قديمي و باستاني هليله «بيشهر» ( بر وزن ريشهر ) است. به گواهي پیران اين روستا ، تا 80 – 90 سال پيش سالخوردگان آن زمان ، روستاي خود را « بيشهر » مي ناميده اند.

هليله كه در برخی قبالجات و مكتوبات قديمي ( چند ده سال پيش ) بصورت «‌ حليله » هم نوشته مي شده که احتمالا اشتباه بوده  و واژه ای عربی می باشد .

    بي هيچ ترديد، روستاي هليله پيشينه اي چند هزار ساله دارد. از زمين هاي پيرامون روستا نشانه هاي روشني از دوران « عيلاميان » بدست آمده است. در  چند هزار سال گذشته، عيلاميان تنها قومي بوده اند كه مردگان خود را درون « خمره » به خاك مي سپرده اند . چنين خمره هايي در هليله يافت شده است . ( عيلاميان از چهار الي پنج هزار سال پيش تا 2650 سال پيش كه پايتخت آنها – شوش – بدست آشوريان ويران شد، داراي تمدن و موجوديت سياسي بوده اند . )

البته روستاي بندرگاه سابقه چنداني ندارد و تاريخ پايه گذاري آن بيش از 150 سال نيست .

حاج كاظم خليفه كه از سالخوردگان هليله مي باشد ماجراها و حوادثي را از گذشته تقريبا دور آن منطقه براي نگارنده تعريف كرد كه به عنوان بخشي از تاريخ محلي شنیدنی است  .

ماجراها  بیشتر مربوط به سال هاي بين 1310 تا 1320 مي باشد.

   “در آن زمان هليله روستايي كاملاً كشاورزي بود و هيچگونه قايق يا لنجي در آن وجود نداشت و شناورها، چه قايق و چه لنج تنها در روستاي بندرگاه پهلو مي گرفت (١) . تعداد كمي از اين قايق ها متعلق به اهالي هليله بوده است و صاحبان آنها به بندرگاه رفت و آمد مي كرده اند . ( امروزه نيز هيچ لنجي در روستاي هليله پهلو نمي گيرد و لنج داران هليله اي از اسكله بندرگاه استفاده مي كنند .)   جالب اينكه در آن زمان بندرگاه با اينكه روستايي صيادي بود، «اسكله» نداشت و هر چند مردم مقداري سنگ را در كناره دريا ريخته بودند ولي معمولا شناورها تا جايي كه مي توانستند ( به نسبت جذر و مد ) به ساحل نزديك مي شدند تا تقريبا به زمين بنشينند و پس از آن ممكن بود بار خود را با قايق هاي كوچك ( ماشووه ) تخليه كنند . در آن زمان اين شناورها همگي « بادباني » یا پارویی بوده اند و پارچه بادبان آنها نيز از محصول پنبه زارهاي بزرگ هليله ، ساخته مي شده است .   تا دهه چهل خورشیدی، هليله داراي كشتزارهاي وسيع پنبه بود و پنبه مورد نياز براي ساخت بادبان و كلفات ( نخ هاي فتيله مانندي كه براي آب بندي بين تخته هاي بدنه شناورها قرار مي دادند ) و نيز پنبه مورد نياز براي رخت خواب ساكنان شبه جزيره بوشهر را فراهم مي كرده است (٢) .   در آن زمان يكي از راههاي درآمد مردم هليله كرايه دادن خر به ماهيگيران براي رساندن ماهي هايشان به بازار بوده است (٣) . صاحبان خرهاي كرايه اي ، تقريباً هر روز دراز گوش هاي خود را به بندرگاه مي برده اند . كرايه هر رأس خر ، روزانه يك « قران » بوده است .

حكايت اول:

روزي از روزها « سيد قاسم » نامي از مردمان هليله مانند هر روز خر خود را به بندرگاه مي برد و در انتظار به كرايه رفتن خر خود مي ماند . بدبختانه آن روز به دليلي كه ما نمي دانيم ( شايد زياد بودن تعداد دراز گوشان ) خر سيد قاسم را كسي از لنج داران يا ماهي فروشان به كرايه نمي گيرد . سيد كه دم به دم بر عصبانيتش افزوده مي شده ، تا آخرين نفر صبر مي كند ولي آن روز بخت به او رو نمي كند و افسار خر در دستانش باقي مي ماند . پس از آنكه همه خرهاي به كرايه رفته ، به طرف ساحل حركت مي كنند سيد قاسم از راه اصلي از بندرگاه خارج مي شود و در انتهاي روستا كنار جاده افسار خر خود را به درخت خرمايي مي بندد و منتظر رسيدن قافله خران «ماهي به پشت» مي ماند . مدتي مي گذرد تا قطار خرها نمايان شده ، به نزديك سيد مي رسد . سيد كه به شدت عصباني بوده سر به زير شكم اولين خر مي برد و به چالاكي دست و پاي حيوان را مي گيرد و خر و بار را با هم به زمين مي كوبد ! ماهي ها پخش و پلا مي شوند. سيد خر دوم و شايد سوم را نيز به همين ترتيب واژگون مي كند و خود شروع مي كند به پرت كردن ماهي ها به اين طرف و آنطرف! عده اي هم طبق رسم قديمي ، مشغول غارت كردن و به غنيمت بردن ماهي ها مي شوند ! در اين هنگام ناخدائی جلو مي آيد و با ملايمت دست سيد را مي گيرد و مي گويد : سيد خدا خيرت بدهد چرا همچين مي كني ؟! چرا ناراحتي ، مگر چه شده ؟ سيد با خشم مي گويد: من از صبح تا بحال منتظر ماندم كه كسي از شما خر مرا به كرايه بگيرد در حاليكه هيچكدامتان توجهي به من نكرديد … .  ناخدا كه تازه متوجه شده فورا دست به شالش مي كند و يك ريال در مي آورد و به سيد مي دهد و مي گويد : اين يك قران كرايه امروز خرت! و چند تا ماهي هم در جوال چارپايش مي گذارد و مي گويد : اين هم قاتق براي بچه هايت … و بدين ترتيب از سيد قاسم دلجويي مي كند و ماجرا ختم به خير مي شود!

حکایت دوم:

ماجراي ديگري كه در آن زمان وجود داشته اختلاف بين صيادان بندرگاه با بازار بوشهر بوده است . ساكنان اوليه بندرگاه كه بيش از صد سال پيش اين روستا را بنا نهاده بودند بيشتر از مردمان دلوار و رستمي و عامری و آن حوالي بوده اند . حدود 80 – 90 سال پيش هم تعدادي از مردم هليله به آن روستا نقل مكان مي كنند . بيشتر يزّاف(٤) هاي اين دو گروه برازجاني ها بوده اند . به همين خاطر اكثر ماهي صيد شده براي فروش به برازجان مي رفته است و اين مسأله ناراحتي اداره كنندگان محلي بازار بوشهر را در پي داشته است . در آن دوران رئيس ( يا ناظم ، يا ناظر ؟ ) بازار بوشهر شخصي به نام «مشدي رضا» بوده است . اين شخص كه به گفته راوي فردي تند خو بوده سر همين مسأله همواره با اهالي بندرگاه بگو مگو داشته است ، بطوري كه يكبار همين فرد با كمك نجف نامي از اهالي ظلم آباد ( صلح آباد فعلی ) كه ظاهرا بزن بهادر بوده به همراه 10 – 20 نفر ديگر ، چوب به دست به بندرگاه مي روند و دعوا راه مي اندازند ولي ظاهرا كار به زد و خورد نمي كشد و با دخالت پاسگاه (٥) و پا درمياني ريش سفيدان ، طرفين مجلسي مي گيرند و سرانجام به توافق مي رسند كه بعد از اين هر روز صبح دستكم دو تا سه خربار ماهي به بازار بوشهر فرستاده شود و باقي آن را ناخدايان مجاز هستند به يزاف هاي برازجاني بفروشند. و بدين ترتيب اين ماجرا نيز به خير و خوشي پايان مي پذيرد!—

بر خود لازم می دانم از استاد بزرگوارم جناب بختیاری تشکر نمایم

رضا در اسفند ۱۳, ۱۳۹۲


…من از گذشته افتخار آمیز و مدارک برجسته ام خیلی برای نوه ی چهار ساله ام تعریف کرده بودم. که من چنان بوده ام و چنین هستم، تا حدی که نوه ام فکر می کرد شاید رضا شاه کبیر که میگویند من بوده ام. البته صرف نظراز اینکه رضا شاه کبیر و شاهنشاه آریامهر دوره اشان سر رفته  ولی متاسفانه چون سوابق و مدارک من همه عنوان شاهنشاهی دارد بفهمی نفهمی قدری ملاحظه می کردم که نکند با رو کردن این مدارک سلطنت طلب ها سوء استفاده کنند ، سر و کله شان پیدا شود و کار دستم دهند.

Copy-of-dates1-300x190 

  تا اینکه بالاخره بعد از مدتی که تو شک مانده بودم و بین الاّ بلاّ گیرکرده بودم، با یک سکه دو ریالی قدیمی که اونوقتها باهاش می شد جهارتا آدامس ده شاهی خرید، شیر خط کردم، شیر آمد، دلم قرص شد و گفتم بیشتر از این دل نوه ام را نشکنم. دل به دریا زدم و یکی دو تا از مدارکم را، البته نه به قصد خود نمایی بلکه برای تثبیت موقعیت اجتماعی، کسب وجهه و  به منظور جلب آرای هم محلی های عزیزم برای شرکت در انتخابات شورای آینده روستا به معرض دید عموم گذاشتم.

 

img295

 

رضا در اسفند ۸, ۱۳۹۲

مسابقات نقاشی فجر 92

              طی سری مسابقات نقاشی فجر 92 که به مناسبت دهد مبارک فجر توسط کانون فرهنگی هنری الرسول(ص) با موضوع پیروزی انقلاب اسلامی برگزار گردید، دز 3 بخش نقاشی روی پارچه- نقاشی با قطع    A4   و نقاشی  با قطع A3  بین دو گروه دختران و پسران انجام گرفت، تعداد 76 نفر از جوانان علاقه مند به موضوع هنر خود را به معرض دید و داوری گذاشتند که هیئت داوران به سرپرستی استاد علی بیمکی نتیجه را به شرح زیر اعلام نمودند.

بخش اول- نقاشی کودکان:
– گروه دختران:

1-مهدیه بردار…اول

img285

2-فاطمه خواجه…دوم

img284

3- فاطمه سلیمی…سوم

img283

– گروه پسران:
1- عبدالله خواجه…اول

img292

2- جواد انصاری… دوم

img291

3- محمدامین گله دار… سوم
img293

بخش دوم- نقاشی روی پارچه،بزرگسالان:
گروه دختران:

1- سمانه انصاری   اول
2- فاطمه انصاری … دوم
3- زینب انصاری… سوم

گروه پسران:

1- علی انصاری… اول
2- علی حسن احمدی… دوم
6- امین انصاری… سوم

بخش سوم- نقاشی سیاسی

1- آقای علی انصاری

 

 

رضا در اسفند ۶, ۱۳۹۲

   Copy (3) of IMG_0122-1

مسابقه عکاسی فجر92 از سری مسابقات فرهنگی کانون الرسول (ص)با موضوع طبیعت هلیله همزمان با دهه فجر پیروزی انقلاب اسلامی ایران با همکاری انجمن فرهنگی بیشهر بین عکاسان هلیله ای برگزار گردید.

   در این مسابقه 26نفر از عکاسان آثار خود را به داوری گذاشته که از بین 175 عکس تعداد 48 غکس در مرحله اول داوری انتخاب گردیده که در مرحله پایانی عکسهای برگزیده مشخص و سه نفر از شرکت کنندگان به عنوان نفرات برتر انتخاب و معرفی خواهند شد.

**-**

آثار پذیرفته شده به شرح زیر می باشد:

ــــــــــــــــــــــــــ

ابوذز شنبدی

DSC01840mnb0

جمال انصاری

IMG_0937 IMG_0818

IMG_0823

****

اسماعیل انصاری

 2013-08-02 19.36.36

****

امیررضا حسن ابراهیمی                                     

20140114_172210  20140131_152559

***

عبدالکریم انصاری

IMG_0983    IMG_0794 

***

پژمان انصاری

2013-04-25 14.09.47    2012-12-26 16.28.51

***

زهرا انصاری

ss (1) bagh gol (2) IMG_4581

***

حسین حسن احمدی

20140130_152056  20140129_173157

***

زهرا انصاری. م                                                                                                                                                                                           

2013-11-03 10.28.52 2013-11-03 10.16.20

 

*

***

عبدالرضا انصاری

Picture 304 IMG_0434 IMG_0488

***

عبدالله انصاری

2013-11-03 10.19.38

  2013-10-26 17.14.11

***

علی انصاری (مجید)

عکس0189 IMG_0117 تصویر0049

***

علی انصاری(مهدی)

IMG_0852

IMG_0834

***

علی خلیفه

20120103_222901

***

کامران رسولی

m (4)

    IMG_4574

***

کیهان رسولی

k (5) k (1)

k (3)

***

نسرین انصاری

20140131_152358

2013-11-03 10.28.05

***

محمدرضا حسن ابراهیمی

20140131_151512 2013-04-25 14.44.25

***

هادی بردال

DSC_1377 DSC_0127

DSC_1345

***

هادی خلیفه                                                                                    

هادی خلیفه

***

مرتضی انصاری

DSC_0269   DSC_0273

***

جابر حسن احمدی

IMG_4416 IMG_3989 - Copy - Copy

IMG_4363

***

برچسب: