صفرک در

  قدیمی ها ماه صفر را خوش یمن نمی دانستند، عقیده داشتند که شروع کار های مهم مخصوصا مسافرت، عقد و عروسی و ساختن خانه … در این ماه شگون ندارد . بعضی ها پسر هایشان که در این ماه متولد می شد نیز به خاطر اینکه سالم بمانند صفر نام می گذاشتند و به قول خودشان این ماه را سنگین می دانستند. آنها در غروب آخرین چهارشنبه ماه صفر به شکرانه پایان این ماه دست گرنه ای (هیزم سبک سریع الاشتعال) روشن می کردند و در زمستان دور حیاط خانه و در تابستان دور کپر خود می چرخاندند و اینطور می خواندند: صفرک در – قضا و در –بلا و در – قضای ناگهونی در . همچنین کوزه یا قلیان کهنه و یا کاسه ای قدیمی را نیز به نیت دفع بلا به دیوار زده می شکستند و عقیده داشتند که این کار درد و غم و آفات را از خانه دور می کند .

  از دیگر مراسم این ماه رفتن به کنار دریا بود که هر کس به نیت دور کردن شر و گرفتاری ده قطعه سنگ ریزه را به دریا می انداخت و چنین می خواند : درد و غمم در بیشو – تو کوه دریه بیشو . و یا به نیابت از سایر افراد خانواده نیز ده قطعه سنگ به دریا پرتاب می کردند و همان شعر را می خواندند .

   یکی دیگر از مراسم غروب چهارشنبه ها و مخصوصا چهارشنبه آخر صفر دعای چهل سنگ بود که برای دفع چشم زخم اجرا می شد . در این مراسم که معمولا به وسیله خانم ها اجرا می شد چهل سنگ ریزه را از مکان های مختلف محل جمع می کردند و سپس آن ها را در آتشی که روشن کرده بودند می انداختند و صبحگاهان با ظرفی از آب دریا به کنار خاکستر های داغی که سنگ هارا پوشانده بود آمده و آن ها را یکی یکی با انبر گرفته و به نیت کسانی که فکر می کردند چشم زخم از ناحیه آن ها رسیده در ظرف آب می انداختند و اگر از سنگ صدای جیز بلند می شد معتقد بودند که چشم زخم رفع شده سپس آب چهل سنگ را بین حاضرین و یا کسانی که سفارش کرده بودند تقسیم می کردند و آن ها نیز به نیت دفع نظر و درمان درد های جسمی آن را به دست و روی خود می کشیدند 

برچسب:

۸ دیدگاه on 92- صفرکِ در (فرهنگ بیشهر)

  1. س.انصاری گفت:

    سلام علیکم
    بسیار جالب و تازه بود.
    بنده تابه حال نشنیده بودم.
    نوعی همزاد پنداری در مطلبتان به ما هم سرایت کرد.
    شاید اگر من هم بودم 40 سنگ که نه 100 ها سنگ در آتش می انداختم برای روز مبادا …
    شاید همین است که دست ودلمان به نوشتن نمی رود!

    امیدوارم به حق زیبایی های ماه ربیع الاول که ماه سرور اهل بیت (س)تمامی بیشهریان هم به دور از هر نوع بلا و آفت باشند.
    موفق و موید باشید
    .
    *——————————–*
    علیکم السلام
    .
    الهی آمین الهی آمین
    .
    ولی من به نیابت از همه ی وبلاگ نویسان بیشهری مراسم صفرک در را انجام دادم و به نیابت از آنها 1200 سنگ را از دره میخور تا خور هاله تو دریا انداختم و اینطور خواندم:
    درد و غم و بلا در ، قضا ز و بلا گا در
    وبلاگا رو بیفتن ، گنجشک پر و کلاغ پر
    .
    آمین

  2. حاجی گفت:

    در پاسخ به دوستان عزیزم
    .
    علیکم السلام
    .
    – بله کاری که جوانان هنرمند بیشهر تحت عنوان تعزیه بازار شام به منصه ظهور رساندند اثری فاخر و ماندگار و مایه امید و مباهات اهالی فزهنگدوست و هنر پرور دیارمان است.
    – توقع عزیزانم در باب پرداختن به موضوع در سایت انجمن توسط اینجانب خواسته ای به حق است.
    – بنده خود با کمال علاقه در کنار سایر تماشا چیان این نمایش دیدنی شاهد تلاش مخلصانه نقش آفرینان هنرمند دیارم در اجرای این کار برجسته بودم و از آن لذت بردم و در پایان برنامه دست های مهربان آنان را به گرمی و صمیمیت فشردم.
    — ناگفته نماید که به دلیل اهمیت موضوع فردای آن روز گزارش خبری و عکسی از این برنامه در پرتال مسجدالرسول(ص) جهت استحضار عزیزان درج کردم.
    – ضمنا در این رابطه از قبل با نویسنده و کارگردان محترم آقای حسن احمدی نیز در تماس بوده و آمادگی خود را در انجام خدمت اعلام نموده ام.
    – شایان ذکر است که بنده تاکنون به درج گزارشات خبری در سایت انجمن نپرداخته ام و مطالب درج شده معمولا جنبه تاریخی ، اجتماعی و فولکلوریک داشته و در مورد تعزیه بازار شام نیز وظیفه خود را به یاری خدا و همت دوستان به موقع در انجمن انجام خواهم داد.
    .
    علی یارتان

  3. رحمت الله حسن ابراهيمي گفت:

    آغاز ماه ربيع الاول مبارك باد
    .
    یا بدیع
    .
    با عرض تبریک
    برای شما:
    هان ماه ربیع شاد و خرم آمد
    میلاد خوش رسول خاتم آمد
    هم مولد شاد جعفر الصادق شد
    خورشید و قمر چه نیک با هم آمد

    .

  4. علی گفت:

    سلام حاجی
    مطلب تازه و نوعی بود
    والا اگه من بودم که به قولا 100 واسه خودم 100 واسه چرکو 1 واسه وحید((چون بادمجون بم ….))کنار میزاشتم
    در کل زیبا بود
    بدرود تا درودی دیگر…
    علی
    .
    *————————————-*
    بهبهعلیکمپیدا !
    .
    کجائی آقا
    .
    نه ایجوری هم نیس ، نمره وحید با این کار زیبای هنری که انجام داد هم نمره اش+ 100 است و صد بار از بادمجون بهتر است.
    .
    سلام برسان

  5. آرام گفت:

    یاالله.
    دورد.
    امروز رو با یاالله اومدم تو نمی دونم چرا. حاجی باید زودتر می اومدم اون قضیه ی چهل سنگ ریزه رو می دیدم و اجراش می کردم که چشم اونایی که رو محله هستش رو برداره فکر کنم بیشتر 40 نفر هم نباشن.
    مطلب تازه و به موقعی بود دستتون درد نکنه.
    بدرود تا درودی دوباره
    .
    *——————————-*
    باشی شالله
    .
    بفرما بفرما خونه ی خوتوون
    .
    خیالتان راحت باشد من برای همه ی وبلاگیهای بیشهر 40 سنگ که هیچ400 تا سنگ تو در یا انداخته ام که دیگه چشم هیچ دیوی چه سیاهش چه سفیدش به آنها کارگر نیست.
    .
    خوش آمدی

  6. علی گفت:

    سلام حاجی
    والا حاجی وحید گله بخدا ولی خوب گاهی شوخی با وحیدو((شرم)) کیف میده
    مرسی
    بدرود
    .
    *———————————*
    علی آقا
    از تو بعید بود که قسم دروغ بخوری و حید کجاش گله . مرد حسابی اگه وحید گل بود که الآن بزهای هلیله خورده بودنش
    .
    گل باشی
    اما الهی بز خور نشی

  7. مهسا گفت:

    سلام حاجي خوبي؟ بعد از چند ماه اومدم به وبلاگ ها سر زدم اول به شما بعد وبلاگ خودم چون شما مهم تر هستيد.ديدم تو ليست پيوند ها اسم وبلاگ من نبود!!!!! اشكال نداره خوش باشيد موفق و پيروز
    .
    *—————————*
    سلام ..سلام
    .
    خوش آمدی
    آخه خیلی وقت بود نبودی گفتم شاید با گذاشتن این عکسهای ضد و نقیض و ترس آور ، مثل بعضیها از وبلاگداری پشیمون شدی !
    .
    خب الآن که اومدی باید باشی و با نشاط هم باشی.
    .
    یا علی

  8. هادی گفت:

    دیدگاه صمیمانه زیر از دوست عزیزمان هادی ، خدمت میهمانان ارجمند انجمن تقدیم می گردد:

    *—————————————————–*
    ((سلام به شما دوست عزیز
    دیدم نظر شما را در وبلاک
    و تصمیم به کامل کردن ان قسمت کردم هرچند این پیام را بسیار دیر میبینید و بهبود ان قسمت زیاد هم جالب نیست،
    به هر حال منتظر نظرهای سازنده ی شما هستیم هر پیشنهادی در مورد وبلاک همه چیز دانی و قسمت خوشنویسی و شعر را با صمیم دل پذیرایم و….،
    اشعار به صورت عکس در جدول اول و ادامه مطلب است
    و برای شما شعری نوشته ام :
    به نام نامی نام ها
    ندارم نامی
    ولکن میکنم یادی
    که نگویی چه بی انصافی
    و کنی یاری ز این بیدادی
    در جوانی
    در خامی نا آگاهی
    به عشق آگاهی
    نوشتم چند بیتی ز استاد دانایی
    تا دهدام راهی که باشدام تکیه گاهی
    دریغا ز این استاد
    که در دانایی دستی،
    و در همیاری کاستی
    نباشدم پر حرفی و کنم کم حرفی،
    بیت ما را نگریست و گریست
    و این چنین گفت:
    تو چگونه دست به قلم برده ای
    گرچه
    بوای ز هنر نبرده ای
    شعر بی قافیه سروده ای
    گر خواهی بشوی شاعر
    باید:
    قله ها را در نوردی
    قافله ها را درگذری
    ولکن
    این چنین بگفت استاد ز این نامی
    که شدم ویران ز این حیرانی
    و دگر ننوشتم حتی کلامی،
    و این چنین بود سرگذشت بازگشت شعر شاعر شوری

    با عرض پوزش در مواردی اغراق شده به دلیل هم قافیه شدن ابیات
    موفق باشید))

پاسخ دهید