زندگی در هلیله و بندرگاه قدیم

IMG_2246

 

 

(بخش نخست)

محمد علي بختياري

   همانگونه كه خوانندگان گرامي مطلع هستند، در منتهي اليه ضلع جنوبي شبه جزيره بوشهر ، دو روستا به نام هاي هليله و بندرگاه وجود دارد.گفتني است نام قديمي و باستاني هليله «بيشهر» ( بر وزن ريشهر ) است. به گواهي پیران اين روستا ، تا 80 – 90 سال پيش سالخوردگان آن زمان ، روستاي خود را « بيشهر » مي ناميده اند.

هليله كه در برخی قبالجات و مكتوبات قديمي ( چند ده سال پيش ) بصورت «‌ حليله » هم نوشته مي شده که احتمالا اشتباه بوده  و واژه ای عربی می باشد .

    بي هيچ ترديد، روستاي هليله پيشينه اي چند هزار ساله دارد. از زمين هاي پيرامون روستا نشانه هاي روشني از دوران « عيلاميان » بدست آمده است. در  چند هزار سال گذشته، عيلاميان تنها قومي بوده اند كه مردگان خود را درون « خمره » به خاك مي سپرده اند . چنين خمره هايي در هليله يافت شده است . ( عيلاميان از چهار الي پنج هزار سال پيش تا 2650 سال پيش كه پايتخت آنها – شوش – بدست آشوريان ويران شد، داراي تمدن و موجوديت سياسي بوده اند . )

البته روستاي بندرگاه سابقه چنداني ندارد و تاريخ پايه گذاري آن بيش از 150 سال نيست .

حاج كاظم خليفه كه از سالخوردگان هليله مي باشد ماجراها و حوادثي را از گذشته تقريبا دور آن منطقه براي نگارنده تعريف كرد كه به عنوان بخشي از تاريخ محلي شنیدنی است  .

ماجراها  بیشتر مربوط به سال هاي بين 1310 تا 1320 مي باشد.

   “در آن زمان هليله روستايي كاملاً كشاورزي بود و هيچگونه قايق يا لنجي در آن وجود نداشت و شناورها، چه قايق و چه لنج تنها در روستاي بندرگاه پهلو مي گرفت (١) . تعداد كمي از اين قايق ها متعلق به اهالي هليله بوده است و صاحبان آنها به بندرگاه رفت و آمد مي كرده اند . ( امروزه نيز هيچ لنجي در روستاي هليله پهلو نمي گيرد و لنج داران هليله اي از اسكله بندرگاه استفاده مي كنند .)   جالب اينكه در آن زمان بندرگاه با اينكه روستايي صيادي بود، «اسكله» نداشت و هر چند مردم مقداري سنگ را در كناره دريا ريخته بودند ولي معمولا شناورها تا جايي كه مي توانستند ( به نسبت جذر و مد ) به ساحل نزديك مي شدند تا تقريبا به زمين بنشينند و پس از آن ممكن بود بار خود را با قايق هاي كوچك ( ماشووه ) تخليه كنند . در آن زمان اين شناورها همگي « بادباني » یا پارویی بوده اند و پارچه بادبان آنها نيز از محصول پنبه زارهاي بزرگ هليله ، ساخته مي شده است .   تا دهه چهل خورشیدی، هليله داراي كشتزارهاي وسيع پنبه بود و پنبه مورد نياز براي ساخت بادبان و كلفات ( نخ هاي فتيله مانندي كه براي آب بندي بين تخته هاي بدنه شناورها قرار مي دادند ) و نيز پنبه مورد نياز براي رخت خواب ساكنان شبه جزيره بوشهر را فراهم مي كرده است (٢) .   در آن زمان يكي از راههاي درآمد مردم هليله كرايه دادن خر به ماهيگيران براي رساندن ماهي هايشان به بازار بوده است (٣) . صاحبان خرهاي كرايه اي ، تقريباً هر روز دراز گوش هاي خود را به بندرگاه مي برده اند . كرايه هر رأس خر ، روزانه يك « قران » بوده است .

حكايت اول:

روزي از روزها « سيد قاسم » نامي از مردمان هليله مانند هر روز خر خود را به بندرگاه مي برد و در انتظار به كرايه رفتن خر خود مي ماند . بدبختانه آن روز به دليلي كه ما نمي دانيم ( شايد زياد بودن تعداد دراز گوشان ) خر سيد قاسم را كسي از لنج داران يا ماهي فروشان به كرايه نمي گيرد . سيد كه دم به دم بر عصبانيتش افزوده مي شده ، تا آخرين نفر صبر مي كند ولي آن روز بخت به او رو نمي كند و افسار خر در دستانش باقي مي ماند . پس از آنكه همه خرهاي به كرايه رفته ، به طرف ساحل حركت مي كنند سيد قاسم از راه اصلي از بندرگاه خارج مي شود و در انتهاي روستا كنار جاده افسار خر خود را به درخت خرمايي مي بندد و منتظر رسيدن قافله خران «ماهي به پشت» مي ماند . مدتي مي گذرد تا قطار خرها نمايان شده ، به نزديك سيد مي رسد . سيد كه به شدت عصباني بوده سر به زير شكم اولين خر مي برد و به چالاكي دست و پاي حيوان را مي گيرد و خر و بار را با هم به زمين مي كوبد ! ماهي ها پخش و پلا مي شوند. سيد خر دوم و شايد سوم را نيز به همين ترتيب واژگون مي كند و خود شروع مي كند به پرت كردن ماهي ها به اين طرف و آنطرف! عده اي هم طبق رسم قديمي ، مشغول غارت كردن و به غنيمت بردن ماهي ها مي شوند ! در اين هنگام ناخدائی جلو مي آيد و با ملايمت دست سيد را مي گيرد و مي گويد : سيد خدا خيرت بدهد چرا همچين مي كني ؟! چرا ناراحتي ، مگر چه شده ؟ سيد با خشم مي گويد: من از صبح تا بحال منتظر ماندم كه كسي از شما خر مرا به كرايه بگيرد در حاليكه هيچكدامتان توجهي به من نكرديد … .  ناخدا كه تازه متوجه شده فورا دست به شالش مي كند و يك ريال در مي آورد و به سيد مي دهد و مي گويد : اين يك قران كرايه امروز خرت! و چند تا ماهي هم در جوال چارپايش مي گذارد و مي گويد : اين هم قاتق براي بچه هايت … و بدين ترتيب از سيد قاسم دلجويي مي كند و ماجرا ختم به خير مي شود!

حکایت دوم:

ماجراي ديگري كه در آن زمان وجود داشته اختلاف بين صيادان بندرگاه با بازار بوشهر بوده است . ساكنان اوليه بندرگاه كه بيش از صد سال پيش اين روستا را بنا نهاده بودند بيشتر از مردمان دلوار و رستمي و عامری و آن حوالي بوده اند . حدود 80 – 90 سال پيش هم تعدادي از مردم هليله به آن روستا نقل مكان مي كنند . بيشتر يزّاف(٤) هاي اين دو گروه برازجاني ها بوده اند . به همين خاطر اكثر ماهي صيد شده براي فروش به برازجان مي رفته است و اين مسأله ناراحتي اداره كنندگان محلي بازار بوشهر را در پي داشته است . در آن دوران رئيس ( يا ناظم ، يا ناظر ؟ ) بازار بوشهر شخصي به نام «مشدي رضا» بوده است . اين شخص كه به گفته راوي فردي تند خو بوده سر همين مسأله همواره با اهالي بندرگاه بگو مگو داشته است ، بطوري كه يكبار همين فرد با كمك نجف نامي از اهالي ظلم آباد ( صلح آباد فعلی ) كه ظاهرا بزن بهادر بوده به همراه 10 – 20 نفر ديگر ، چوب به دست به بندرگاه مي روند و دعوا راه مي اندازند ولي ظاهرا كار به زد و خورد نمي كشد و با دخالت پاسگاه (٥) و پا درمياني ريش سفيدان ، طرفين مجلسي مي گيرند و سرانجام به توافق مي رسند كه بعد از اين هر روز صبح دستكم دو تا سه خربار ماهي به بازار بوشهر فرستاده شود و باقي آن را ناخدايان مجاز هستند به يزاف هاي برازجاني بفروشند. و بدين ترتيب اين ماجرا نيز به خير و خوشي پايان مي پذيرد!—

بر خود لازم می دانم از استاد بزرگوارم جناب بختیاری تشکر نمایم

۱۳ دیدگاه on 154-تاریخ بیشهر (هلیله)

  1. م.الف گفت:

    باسلام
    تاریخ و داستانی زیبا خواننده را با خود همراه میکند تا بخشش آدمیان و رفتار نیکشان زبانزد بماند برای آیندگان.
    کار ناخدا بسیار زیبا بود سید هم به آن چیزی که میخواست رسید همچنین دزدانی که….
    امید است با نوشته هایت و شعرهایت اهالی ادب و هنر را شاد و حرکتی بی پایان ، آغاز گردد.
    م.الف

    .
    *—————*
    خوش آمدی اولین !
    .
    بله صحنه های زنده ای است
    .
    وحید ، سید و نجف اگر بخواهند تآتری دیدنی خلق خواهند نمود…

  2. سیداکبر موسوی گفت:

    به نام خدا
    سلام حاجی، دست شما و دوست عزیزم آقای بختیاری درد نکند، بعد از چند مدت با دست پر آمده اید، به امید سلامتی و موفقیت همه اهالی بیشهر…

    .
    اکبر آقا
    .
    راستی خودمونیما ناز شست سید با اون چشمه کاری که نشون داد.
    کاش امروزه هم چنین آدمهائی داشتیم که حق تضییع شده بیشهریها را زنده می کردند.

  3. م.الف گفت:

    بله واقعا
    ما نیز برای تشویقشان خواهیم امد و حمایتی که پاسخ قطره ای از دریای زحمت هایشان خواهد بود.
    و باز به خود میبالیم به این مردمان کهن دیار و فرهنگ دوست

    *—————–*
    م.الف جان
    .
    چه به موقع و نیک آمدی. همزمان با فرشته ی که “اقرأ…” گفت و حبیب خواند و محبوب مبعوث کرد..
    خوش آمدی تو…

  4. آرام گفت:

    درود حاجی. چند ماهه نیومدم و حسابی دلتنگ وبلاگ ها بودم.
    تصویر سنگ قبر خیلی قشنگه و همچنین داستانک ها. دست آقای بختیاری درد نکنه که به قشنگی محله رو نگارش کرده. گاهی آدم دوست داره برگرده به سالها قبل. اما نمیشه برگشت و باید پا به پای ثانیه ها جلو بریم.
    خدا قوت حاجی. خداوند بهتون سلامتی و شادی بده. آمین.

    .
    *—————*
    چه خوش آمدی آرام
    .
    آخه بنده خوب خدا
    مگه رفته بودین جابلقا یا جابلسا که ایهمه دیر اومدید و ما را مدتی تو دلتنگی رها کردین.
    بی زحمت دیگه اینهمه فاصله نگیر.
    .
    یاحق

  5. واقعا اطلاعات خوبی بود مخصوصا برای نسل جوان که گذشته ها رودرک نمیکنندباید نوشت وگفت تا همه بدانند که کجا بوده ایم به کجا رسیده ایم
    باتشکر حسن انصاری

    .
    *—————-*
    خیلی ممنون حسن جان خوش قدم باشی
    .
    بازم بیا

  6. فاطی گفت:

    سلام عمو جان
    خیلی زیبا بود
    خدا بیامرزه حاج کاظم و سید قاسم رو
    حکایت ها زیبا و جالب بودن
    چقد لذت بخشه خوندن تمدن هلیله
    ممنون از نوشته زیباتون
    .
    *——————*
    سلام فاطمه نازنین
    .
    خیلی ممنون
    چه طوری
    راسی وبلاگ دوسداشتنیتو دریاب.
    .
    خوش آمدی

  7. سلام حاجی…واقعا خوب بود و استفاده کردم….حاجی انشالاه سروحال و سلامت باشی و با این مطالب بیشتر با گذشته آشنامون کنی

    ….کی!!!!مو؟؟؟؟

    .
    *———–*
    یاعلی .مسعود
    .
    خوش آمدی
    انشاالله با عنایت دوستان عزیز ادامه یابد.
    .
    برو به سلامت

  8. رحمت الله حسن ابراهيمي گفت:

    سلام حاجي.لطفا اين ايده را پيگيري فرمائيد:برگزاري نشست استاني ديرينه شناسي هليله يا هر مضمون ديگري براي شناساندن هليله.
    بي شك برگزاري اين نشست مي تواند برخي از فشارهاي كنوني موجود بر اين ديار را كاهش دهد.

    .
    رحمت جان..
    .
    پیشنهاد ارزنده ای فرموده اید. خیلی توفکرم یه روز اهالی فرهنگ بیشهر گردهم آییم و در این باره رایزنی نمائیم . مطمئنم نتیجه خوب می دهد.
    .
    خوش آمدی

  9. سیداکبر موسوی گفت:

    سلام حاجی ، زور مچ میخواد و سر نترس که من یکی ندارم شاید هم هست ولی یادم رفته باشد، ضمنا چشم ما به جمال برخی از دوستان روشن شد، کجائید ای دوستان رنگ ابی تان پیدا نیست؟ …..(برگرفته از شعر زند یاد سهراب نه یه وقت فکر کنید ما طرفدار چلسی شدیما)
    .
    *—————–*
    بــَـه سید جان
    شکسته نفسی فرموده اید
    آقا شما اراده کن با برو بچه ها چنان تویبه ای بپا کنیم که غرش تا دلوار دیده بشه.
    .
    دوری مکن زما که دل ما به دست تست.
    هرکار اگرکنی همه اش ناز شست تست.
    .
    خدا حافظ

  10. وحید گفت:

    درود حاجی
    سمندت را زین کن حاجی
    بشتاب که زین پس دل تنگ است
    محل از حضورت پررنگت بی رنگ است
    سمند فرهنگ این محل بی سوار است
    سمندت را زین کن حاجی که وقت تنگ است
    .
    داستان زیبایی بود حاجی
    اگه خوت سیمون بازی میکنی تا با آریو هماهنگ کنم آهنگش بسازه و م الف نمایشنامش بنویسه

    .
    *—————-*
    خوش آمدی وحید جان
    .
    درخدمتم
    یاعلی

  11. م.الف گفت:

    امروز چه زیبا بود ذهن
    میان نورافشانی 15 شعبان
    و لبخندی که مینشست بی بهانه
    و بهانه ای بنام آزادی فردا
    و آمدن منجی محبوب.
    م.الف
    .
    *————-*
    خود را به باد خواهم داد
    تا خاکم در ذره های هستی
    موج بردارد
    و تو را
    به نهایت کرانه های زمان
    سیر دهد
    .

  12. مرتضی گفت:

    سلام بر عموی عزیز
    عجب ماجرایی بود ماجرای سید قاسم! واقعا مایه خوشحالی حقیر هست که ماجراهای محلی از این دست که احتمال داره در خاطرهای بزرگانمان محدود شود وفرصت شنیدن آن برای امثال حقیر فراهم نشه(که صد البته شنیدن چیز دیگری هست!)در فضایی گسترده تر برای استفاده دیگران بخصوص جوانان نگاشته شود.
    اللهم عجل لولیک الفرج
    .

    *—————–*
    خوش آمدی مرتضی جان
    .
    جای جای زادبوم بیشهر کراگاه جاودانه معاش بزرگانی است که در این سرمین خون دل خوردند و میراثشان را به ما سپردند و با خود آرزوهائی بزرگ به ابدیت بردند.
    باشد که ما خلف صالح و قدرشناس آنها باشیم.
    .
    باشی به شادمانی

  13. حسین گفت:

    سلام دوست عزیز
    سلام منو هم به مردمان همیشه خوب هلیلخ بخصوص محمدعلی انصاری و اقا فرخ حسن ابراهیمی،ماشالله حسن اجمدی ،بیژن ،جابر دل پیرو و همه مردم بوشسهر برسونید

    .
    *———————–*
    سلام حسین حان
    .
    خوش آمدی
    .
    چشم… دوستان هم دعاگو هستند

پاسخ دهید