داستان

رضا در شهریور ۲, ۱۳۹۲

      دشت نرگس ،تو هلیله، دومنِِ گُل کِرده پا موسم عَیش بُچیلا ، ری کُنارِن پلیسوک…. ری کنارن پلیسوک… … این صدای برنامه سی مو سی توی رادیو بوشهر است که از اتاق کوچک گوشه حیاط  به گوش می رسد. * – یـــا اللـــــه… سلامون علیکم… صدائی منتظر و مهربان پاسخ می دهد. […]

Continue reading about 137-دَی اِسمَیل

رضا در تیر ۲۵, ۱۳۹۲

ماه مبارک   قدیما که ما بچه بودیم و هنوز زمان شاه بود ، تو ولاتمون یک مسجد بیشتر نداشتیم . تو ماه های محرم و صفر و مخصوصا رمضون مسجد خیلی شلوغ می شد . برای ما همه ماه ها مبارک بود مخصوصا ماه رمضون . چون علاوه بر اینکه افطاری خونه خیلی بهتر […]

Continue reading about 133- ماه مبارک (داستان15)

رضا در خرداد ۱۶, ۱۳۹۲

انـتـخـابـات    بعضی از قدیمی ها از زمان شاه تعریف می کنند ولی خیلی از ماها بدون اینکه دلیلش را بپرسیم از آن ها بدمان می آید . انصاف نیست که همینجوری قضاوت کنیم و هم از شاه و هم از قدیمی های خودمان ناراضی باشیم . بووا زار سین (بابا زایر حسین) را دیدم […]

Continue reading about 128-انـتـخـابـات

رضا در اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۲

کـلاهِ پهـلــوی   خاطرات بابا حاجی … سالهایی که رضا شاه حکم به استفاده از کلاه پهلوی داده بود ، قزاق ها و مامورین شهربانی چنانچه عرق چین ، شال و یا کلاه نمدی بر سر مردان می دیدند آن را برداشته ، پاره می کردند و یا ضبط می نمودند . دولت امر کرده بود […]

Continue reading about ۱۲۶-داستان (۱۴)

رضا در فروردین ۳۱, ۱۳۹۲

  تصادف       امتحانات ثلث سوم شروع شده بود ، خسته و خواب آلود راهی مدرسه شدیم . ده دوازده تا هلیله ای پشت سر هم  با دوچرخه از راه بز رویی که از سر برم آقای جابر شروع می شد به سمت بهمنی راه افتادیم . ذهنمان آشفته بی خوابی دیشب و دلمان […]

Continue reading about 123-تصادف (داستان13)