داستان

داستان

رضا در دی ۴, ۱۳۹۳

      بقعه امامزاده سید احمد      راستی اون وقت ها که ما چشممون به آسمون و امیدمون به زمین بود خدا را بیشتر دوست داشتیم، ازش بیشترحساب می بردیم و از آدم هایی هم که می گفتند با خدا هستند حرف شنوی داشتیم و حتی به قبر آدم های خوب هم احترام […]

Continue reading about ۱۶۰-خدا حافظ خدا..! (داستان)

رضا در مهر ۹, ۱۳۹۳

   حکایت هلیله قدیم (بخش دوم) نوشته:محمد علی بختیاری    تا سال های دهه سی و چهل خورشیدی، هلیله روستایی بیشتر کشاورزی بود و محصول پنبه ، گوجه فرنگی ، انگور ، پیاز ، خیار ، خیار چنبر و هندوانه آن برای فروش به بازار بوشهر آورده می شد. هر چند به خاطر محدود بودن […]

Continue reading about ۱۵۹-تاریخ هلیله(۲)

رضا در تیر ۲۲, ۱۳۹۳

  بوم رحمت    ماه رمضون درست افتاده بود وسط چله چار چار طوری که گچک می بارید و شب ها آب توی خمره ها و کل مرغی یخ می زد .و برای اینکه بره ها و کهره های کوچک از سرما نمیرند ، اونا را میاوردیم تو خونه و با گربه ها پیش خودمون […]

Continue reading about 156-بوم رحمت (داستان)

رضا در تیر ۱, ۱۳۹۳

سکنچه    پشت خونه ی زارسِین سکوی کوچکی بود که آدم ها اونجا می نشستند ، با هم گپ می زدند ، صدای ماشین هایی را که از بندر می آمدند می شنیدند و و قتی که ماشین ها راس گٍلدو می رسیدند ، آدم ها با هم شرط می بستند که ماشین میاد ولات […]

Continue reading about 155-سِکُنچه (داستان)

رضا در اردیبهشت ۲۶, ۱۳۹۳

زندگی در هلیله و بندرگاه قدیم     (بخش نخست) محمد علي بختياري    همانگونه كه خوانندگان گرامي مطلع هستند، در منتهي اليه ضلع جنوبي شبه جزيره بوشهر ، دو روستا به نام هاي هليله و بندرگاه وجود دارد.گفتني است نام قديمي و باستاني هليله «بيشهر» ( بر وزن ريشهر ) است. به گواهي پیران […]

Continue reading about 154-تاریخ بیشهر (هلیله)